به خورشید سلام می‌کنم  


وبلاگ شخصی نفیسه نواب‌پور
یک نوشته‌ی کوتاه
خیلی سال پیش، زمانی که جنگ بود و زندگی‏ها واقعن سخت می‏گذشت، نان بود و کره بود و پنیر بود و مامان که اجازه نمی‏داد روی نان هم کره بمالیم و هم پنیر. همیشه دعوا سر این بود که یا کره، یا پنیر. سر همان سفره که نان بود و کره بود و پنیر بود و مامان بود، پیمان هم بود و چون همه مهمان بودیم و صاحبخانه دیگری بود، اختیار پیمان با مامان نبود. روی نان هم کره می‏مالید و هم پنیر و از پشت سر مامان لقمه‏های کوچک به دستمان می‏رساند.
این خاطره و مزه‏ی آن لقمه‏ها را هیچ وقت فراموش نکرده‏ام و یکبار به شوخی می‏گفتم از همان زمان فهمیدم که پیمان مرد ایده‏آل زندگی من است.
حرفی از جایی
سپیدار، برگت سپید به تاریکی نگاه می کند
موی مادر من هرگز سپید نشد
قاصدک، اوکرایین چقدر سبز است
مادر زرین موی من به خانه نیامد
ابر پر باران، چشمه ها را تشنه میگذاری ؟
مادر خاموش من برای همه اشک می ریزد
ستاره‌گرد، توروبان‌طلایی‌رابه‌دورخودحلقه‌میکنی
قلب مادر مرا سرب از هم درید
در چوب بلوطی، توراچه کسی از پاشنه درآورد؟
مادر ظریف من نمی تواند به خانه بیاید .

پل سلان ...بیشتر
بایگانی ماهانه




مرکز ثقل جهانم من
پا که زمین می‏کوبم، دریا طوفانی می‏شود
چشم که می‏گردانم، تصادف می‏شود
بعید نیست بزرگراه بند بیاید
می‏خندم، آسمان شهاب باران می‏شود
...

جای درست ایستاده‏ام
مرکز ثقل جهانم من.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Wednesday، November 11، 2009

مرد بی‌سر



مردی که سر نداشت، همه‏ی تن‏اش تن بود
دست دور گردن‏اش حلقه نمی‏شد
سر اما روی سینه‏اش آرام می‏گرفت
روی دو پا راه می‏رفت
دست‏هایی به کوچکی بال‏های قناری داشت
به کفایت دود شدن سیگاری لای انگشت‏هایش

مردی که سر نداشت
خودش را روی سنگفرش می‏انداخت
زیر چکمه‏ی سربازان
پیش روی تانک‏ها
و کسی صدای فریادش را نمی‏شنید

من عاشق مرد بی‏سر بودم
اما چشم نداشت،
نمی‏دید.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Sunday، November 08، 2009

ماهی

جست می‏زنم توی تور
صید امروزت، تنها من نیستم
در کاسه‏ی دستانت بی‏تابم
تنم داغ می‏شود
آب را ذره ذره می‏چشانی‏ام
بی‏هوش و حال
به عمق آب پرت می‏شوم
قایق‏ات را دنبال می‏کنم
دور می‏شوی
نمی‏رسم

چند هفته بعد...
دوباره با قایق‏ات می‏رسی
می‏خزم میان تور
صید روزت، تنها من نیستم.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Friday، November 06، 2009

نگاه

مو
لای سینه‏بند تمام زنان گیر می‏کند
پستان‏هایشان را قلقلک می‏دهد
می‏خندند.

پستان‏های زیبایت را عریان کن
من
فقط نگاه می‏کنم.

برچسبها:

یاد

چطور می‏شود
زندگی شیرین گذشته را بازشناخت؟
شاید در نقش‏های کف دستم
پیدا باشد

در این خطوط و چین‏هایی
که وقتی مشتمان را
بر هیچ می‏بندیم
حفظشان می‏کنیم.




شعر از: راینر ماریا ریلکه
ترجمه از: نفیسه نواب‏پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Friday، October 23، 2009

نوازش




در حسرت دوست
تمام شب بیدارم،
نوازشی کوتاه
بر آسمان درخشان می‏گذرد.

اینگونه است جهان
نیرویی اولیه
مادر را
عاشق تمام آنچه از دست داده می‏کند.






شعر از: راینر ماریا ریلکه
ترجمه از: نفیسه نواب‌پور

برچسبها:

تاریخ ارسال: Monday، October 19، 2009

پنجره

روزی دوبار سراغ پنجره می‏روم
صبح‏ها که بازش می‏کنم
شب‏ها که می‏بندمش

شمعدانی پیر ولی از حق‏اش نمی‏گذرد
حساب رفت و آمد تمام همسایه‏ها را دارد.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Thursday، October 01، 2009

شاید گاهی

زبانم را بریده‏اند
به جرم اینکه گفته‏ام          دوستت دارم
روی تنم داغ داغ          رد بوسه‏هایت را سوزانده‏اند
استخوان پاهایم را شکسته‏اند

چشم‏هایم را هنوز کور نکرده‏اند
که در بیداری رویایی از تو نبینم
گوش‏هایم را کر نکرده‏اند          که نحس‏هایشان را بشنوم
دست‏هایم را اسیدسوز نکرده‏اند          که به کارشان بگیرند

با غنیمت دست‏هایم می‏نویسم
با غنیمت چشم‏هایم می‏بینم
با غنیمت گوش‏هایم می‏شنوم

گاهی          شاید گاهی          فرصتی باشد برای دوست داشتن.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Monday، September 21، 2009

قاپوق

مدت‏ها به قاپوق* وصل بودم
و زن‏ها به تماشای رنج کشیدنم، می‏خندیدند.

مردها تکه‏های گل به دست گرفتند
و به سر و صورتم پاشیدند.

اشک در من بالا آمد، متلاطم، مثل طوفان،
و غرورم مرا به هق‏هق انداخت.

نگاهشان می‏کردم، گویی خواب می‏بینم
با ترس و وحشتی خشمگین و طولانی.

میدان باز بود و همه بودند،
زنان ساده لوحانه می‏خندیدند.

مردم با فریادهای احمقانه، میوه پرت می‏کردند،
سر و صدایشان را باد می‏رساند.

خشم و عصیان هجوم آورده بود.
به آرامی نفرت را می‏آموختم.

توهین‏ها تازیانه بود، تازیانه‏ی گزنه.
رهایم که کردند، پاره‏ای بودم.

پاره‏ای از دلخوشی باد بودم. از آن پس
خود را روبروی مرده‏ها می‏دیدم.
شعر از: رنه وی‏وین
ترجمه‏ی: نفیسه نواب‏پور

(*) نوعی آلت شکنجه‏ی قدیمی که سر و دست مجرم را از سوراخ کوچک تخته سنگی گذرانده و فشار می‏دادند.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Thursday، August 27، 2009

خاتون من

در قصر خویش آرمیده،
جایی که ماه، چون بستری از صدف می‏گسترد...
دهانش ممنوع است و تن‏اش تقدیس شده،
جز من، هیچ هستی دیگری شهامت نداشته در آغوشش بگیرد.

سیاهکان طناز به خدمتش زانو می‏زنند...
فرومایگان، با نگاه‏های تهدیدآمیزشان
چون آذرخشی سرخ می‏گذرند...
با خنده‏های سفید و حرکات شیرین...

خواجگکانی ناپسند‏اند
و زنی که دوستش می‏دارم، چشمانی همسان ندارد،
چشمانی دارد ژرف، به سان دریا، صحرا، آفتاب،
که عشق را در مغز استخوان‏ها به لرزه می‏افکند.

خشم چشم‏هایش گریه‏ی نفرت‏بار درد است...
دستاویزشان می‏شوم، بس که زیباست،
چنان دورم از آنها، همیشه، چنین نزدیک‏اند به من...
از گزش برگ گلی مجروح می‏شوند این چشم‏ها.

وارد قصر می‏شوم، فریبا به آب می‏غلتد،
سایه آرام، سکوت بی‏پایان،
بر فرشی به لطافت رستنی‏های بی‏همتا،
به نرمی می‏لغزد پاهای نگارم.

خاتون من با چشم‏های سیاهش، چون گذشته‏ها مرا انتظار می‏کشد.
یاسمین‏های پیچان، حسادت‏ها را می‏پوشانند...
حظ می‏کنم، انتخاب زیورهایش را می‏ستایم،
جانم بر انگشتری انگشتانش می‏پیچید.

نوازش‏هایمان، اشتیاق‏هایی بیدادگرند
بیم‏ها و خنده‏های یاس...
ملاحت فرومی‏بارد، مثل شب،
بوسه‏هایی خواهرانه، بعد از الحاق.

خنده‏کنان، چین دامنش را باز می‏کند...
تن بالغ‏اش را در نور می‏طلبم
در خوابگاهی ممتاز،
زیر سایه‏های امن سروها،
نزد خود می‏خوانم‏اش.

برچسبها:

تاریخ ارسال: Friday، August 14، 2009

© Nafiseh Navabpour
نقل مطلب با اشاره به لینک مستقیم مجاز است.
در تنهایی ما همیشه یا جای کسی خالی‌ست، یا نبودن کسی غنیمت است.
خانه‌های آشنا
نشریه‌ها
کتابخانه‌ها
وبلاگ دوستان
پلهای ارتباطی