در قصر خویش آرمیده،
جایی که ماه، چون بستری از صدف میگسترد...
دهانش ممنوع است و تناش تقدیس شده،
جز من، هیچ هستی دیگری شهامت نداشته در آغوشش بگیرد.
سیاهکان طناز به خدمتش زانو میزنند...
فرومایگان، با نگاههای تهدیدآمیزشان

چون آذرخشی سرخ میگذرند...
با خندههای سفید و حرکات شیرین...
خواجگکانی ناپسنداند
و زنی که دوستش میدارم، چشمانی همسان ندارد،
چشمانی دارد ژرف، به سان دریا، صحرا، آفتاب،
که عشق را در مغز استخوانها به لرزه میافکند.
خشم چشمهایش گریهی نفرتبار درد است...
دستاویزشان میشوم، بس که زیباست،
چنان دورم از آنها، همیشه، چنین نزدیکاند به من...
از گزش برگ گلی مجروح میشوند این چشمها.
وارد قصر میشوم، فریبا به آب میغلتد،
سایه آرام، سکوت بیپایان،
بر فرشی به لطافت رستنیهای بیهمتا،
به نرمی میلغزد پاهای نگارم.
خاتون من با چشمهای سیاهش، چون گذشتهها مرا انتظار میکشد.
یاسمینهای پیچان، حسادتها را میپوشانند...
حظ میکنم، انتخاب زیورهایش را میستایم،
جانم بر انگشتری انگشتانش میپیچید.
نوازشهایمان، اشتیاقهایی بیدادگرند
بیمها و خندههای یاس...
ملاحت فرومیبارد، مثل شب،
بوسههایی خواهرانه، بعد از الحاق.
خندهکنان، چین دامنش را باز میکند...
تن بالغاش را در نور میطلبم
در خوابگاهی ممتاز،
زیر سایههای امن سروها،
نزد خود میخوانماش.
برچسبها: شعرترجمه